آخــرین وخـشور

      های فقـر آلوده گان آن گنج بادآورد کو؟        آن سپیدار آن یل گـردنفراز آن مـرد کو؟
     آنکه شبهـای سترون را به خـاکستر کشید      آنکـه پیـغـام بلـوغ عـشق مـی آورد کــو؟
     بــاز بــان بی زبانــی داســتان پرداز بــود     آن نگاهان نجیب ، آن چشم غمپرورد کو؟
     ای کدامـین دست ناپـیدا زپا افگـندیش           کو چـنان دردآشنای دیگر، ای بیـدرد کو؟
                              دفـتر سرخ شهـادت را دلارا شـاه بیـت
                              آن بسوز سینه در دیوان هستی فرد کو؟

گیسوان سپید تاریخ، بانک زنگهای اشتران کاروان حلٌه و ریگستانهای تشنۀ راه ابریشم را به گواهی فرامیخواند که ازان روزگارانی که چراغ زنده گی سخنسالار زبان ما فر دوسی به خا موشی گرایید و ازان هنگام که حجت آرمانگرای جزیرۀ خراسان از بیراهه های ساحل طلایی آمو ، رهسپار " یمگان " شد؛ تا سالی چند پیش ازین هیچ گوش را یارای آن نبودکه آوای رویش گیاهان پر تحرک فاتح آغشته با عطر نور و درخشش الماس را در باغستان پاییز زدۀ فرهنگ ما بشنود؛ آنگونه که محمد طاهر بدخشی شنید و هیچ نا یی نتوانست سرود سالهای نا شگفتن تاریخ را به آن صلابتی بخواند که بدخشی خواند. به صلابتی که صدای او صدای صداها، صدای همه سده ها باشد؛ درکوهستانهای سرزمین ما ودر قلمروگستردۀ تاریخ فرهنگ معا صر ما و فرهنگ تاریخ معاصر ما .

چند سدٌه سپری میشد که در فصلهای همیشه پاییز و همیشه یلدای فرهنگ ما پیام آوران دروغین ومخبط عربزده و غر بزده بر شبتابهای کوچک نور لگد میکوبیدند؛ ناگهان طاهر بدخشی این وجدان بیدار و ژرفبین فرهنگ تبعیدی ما چنان نخل تناوری به سبزی و انبوهی هزارها جنگل قامت بر افراشت؛ نخل تنا وری که به ابرهامی آشفت. آنجا که کشتزاران نزدیک را با اشک و خون آبیاری میکنند؛ نباید در آغوش دریا باره ای دور فرو رفت. نخل تناوری که در تداوم منحنی شبها آنگاه که اندام درختان کهنسال اما بی ریشه در زیر تازیانۀ توفانها و رگبارها خمیده میشد؛ یورش توفان و با د و باران را به تحقیر میگرفت. زیرا مگر نه این بود که ریشه ها در ژرفای خاک داشت و شاخه ها رها در اوجها.رها بسوی نور و بسوی خورشید. اوبود که همیشه تا چهار راه شبهای آگنده از تب و هذیان ما با دستهای نجیب خویش ستاره حمل میکرد ؛ او بود که زنگ دشنه های در نیام خوابیدۀ شکیبایان تحمیق شده را که به گفتۀ "مایا کوفسکی "چون بره های بی آزار در مرتع تبعید، عبای شوالیه گری را از دوش می افگندند با زلال خود آگاهی شستشو داد و هم تهی شدن از خویش را به آنان آموخت.
اوبود که از میان دخمه های تودرتوی هیاهوهای هرزه و بیهودۀ نامجویان و از آشفته بازار نیرو آزمایی های آنان بسوی اصالتها نقب زد.همه کس را توان و بینش یافتن راهی به بیرون از حصار شب نیست. کوتاه پروازان از درا زای شب به ستوه می آیند و در نیمه راه آشیان می گزینند.

عبور از تاریکی به ویژه آنگاه که بار سنگین رسالت بر دوش باشد؛ خواستار بال دور پرواز و دیده گان نهان بین وگوشهای پنهان شنواست که او داشت. او برغم آنانی که دا روهای شفا بخش را به جایهای سالم پیکر ما می بستند و نا سور ها و جراحتهای خونچکان را نادیده میگرفتند؛ در سیمای یک طرٌاح پیش اندیش و پیشاهنگ نه پیشداور، در آستانۀ زمان ایستاد و استوارایستاد و تیمارگر زخمهای تاریخی ماشد و اگر از خویش فرمان برد برای آن بود که بر او فرمان نرانند.
او بود که گرد و غبار فراموشی را از سکۀ اصیل فرهنگ ما سترد و این سکه را با نیروی هرچه تمامتر بر چهرۀ مسخ شدۀ تاراجگران تاریخ و فرهنگ کوبید. او برخلاف پندار دشمنان حقیر خویش که می گفتند باران برای گندمزار است و گندم برای نان و آتش برای همیشه افروختن؛ ولی جزخون برای خون به هیچ چیز دیگری باورمند نبودند و نمی اندیشیدند.

ماهی کوچک سرگردانی نبود که دست نا شناس آنرا در تُنگ آبی بلورین می افگند؛ چنان موریانه در مفصل چوب و جانور سرگردان، آن تُنگ آبی بلورین را دریای ژرف و ناکرانمند می پندارد. ریشه های اعصاب تفکر او بریشه های گل سرخ کوچکی همانند نبود که خاک گلدان خودرا تمامت سیارۀ زمین بپندارد . کودکی بود خوابیده در گهوارۀ زمین و در هر سطح منشور کثیرالسطوح شخصیت او میشد تجلی هایی از نامهای برتر را نگریست. نمودهایی از نستوهی حجت جزیرۀ خراسان و آرایه هاو رنگهایی از " گاری بالدی "پاتریس لوممبا و شهید جاویدان امریکای لاتین. کریستن اندرسن را بدینگونه ستوده اند که سیارۀ زمین حباب کوچکی بود بر سطح دریاچۀ زلال اندیشه های او.

اگر در بارۀ طاهر بدخشی نمیتوان این سخن و سخنانی ازین دست را باز گفت؛ میتوان با روان آگنده از باور به گواهی نشست که جغرافیای ذهن گستردۀ او به پهنای افقهای اصالت وصمیمیت بود ودران قلمرو نه خط و مرز و فاصله ای وجودداشت و نه دیوارهایی از سیم خاردار خود زیستی عنودانه. جزآنگاه که می بایست نگین هویت مشخص که بازتاب حقیقت مشخص است؛بر انگشتر هر مرحلۀ تاریخ نشانده شود و راه ها که گفته اند؛ یعنی رفتن نه اینکه نشستن در کرانه و شمردن گامهای کسان؛ از همدیگر باز شناخته شوند.

به قول هگل او هم نهی کننده بود و هم نفی کننده , هم جویبار رو بدریا بود و هم دریایی رو به جویبارها و در کار آمیختن هستی های کوچک و گذرا برای آفریدن هستی بزرگ و دیرمان.هو شیدرو شیانی موعود در زادبوم زردشت و بیگمان بشارت خروج را آخرین وخشور. انده برما اگر بپنداریم که او زندانی حصار تنگ چشمی های سرزمین برتر و قبیلۀ برتر و ملت برتربود. اندوه برما اگربپنداریم که او درویرانه های تایخ تنها در جستجوی "شکوه " گمشدۀ قبیلۀ خویش بود و اندوه بزرگتر برما که همۀ ما هم درآوان عسرت تاریخی خویش ازو نان آگاهی قرض گرفتیم و هم دشنامش دادیم. نیچه گفته بود " مرغی که نمیتواند پرواز کند؛ نباید بر پرتگاه آشیان بیاراید." وطاهر بدخشی این تجٌسم عطش و اوج پرواز ، بر پرتگاه آشیان آراست تا مارا که عبور از کنارۀ پرتگاه ناگزیر است؛ با فصاحت سو زان و همیشه جاری خون خویش از آنچه در کمین ماست؛آ گاه بسازد و زنهار دهد.

یاد آن یگانه چون تداعی آب در ذهن جنگل ،همواره سبز باد که اسطورۀ سرخ شهادتش نسل مارا چون کودکی بر دوش افگند و به تماشای نماز انسان در پیشگاه حقیقت برد.

                                                                                                   واصف باختری

 

فشردۀ زده گینامۀ محمد طاهر بدخشی

طاهربدخشی

محمد طاهر بدخشی فرزند مرحوم وکـیل محـمد ذاکرخان روز دوشنبه 8 عقرب 1312 خور شیدی مطابق 1933 میلادی دریک خانوا دۀ دانشپرور درگـذرمیرشکاران آنسوی جوزون که اینک ناحیۀ سوم در شهرک فیض آباد مرکز ولایت بدخشان نامگذاری شده است؛ چشم به جهان کشود.

وی ازشش ساله گی به مدرسۀ خرقۀ مبارک شامل شد و تا ده ساله گی هم در مدرسه نزدا ساتیذ وهم د رخانه نزد عمه ومادرکلانش به آموزش قرآن مجید واساسات علوم دینی پرداخت. هنگامیکه تعلیمات از زبان پشتودر مکاتب رسمی باردیگر به زبان فارسی درامد؛ درسال 1323اورا شامل مکتب رسمی نمودند. چون هم دارای ذکاوت عالی بود وهم در مدرسه وخانه باا ساسات علوم دینی آشنایی یافته بود ؛تافراغت ازصنف نهم مکتب متوسطۀ بد خشان شاگرد ممتازآن مکتب بود.

 اوپس ازفراغت ازصنف نهم درسال 1333خورشیدی شامل مکتب حبیبیه و با فراغت ازان درسال1336 شامل دانشکدۀ حقوق وعلوم سیاسی دانشگاه کابل گردید. در سال 1340 ا زرشتۀ اقتصاد آن دانشکده فارغ و شامل مکتب ضابطان احتیاط شد. با سپری کـردن یکـنیم سال دورۀ اجباری خـد مت سر بازی محمد طاهر بدخشی به حیث عضو دفترتحقیقات علمی دانشگاه کابل مقرر شد . درین دفتر بادست اندرکاران مجلۀ اقتصاد نیز همکاری میکرد. از سال1346 به حیث عضو علمی در ریاست تألیف و ترجمۀ وزارت معارف به کارگماشته شد که تا آخرین روز های زنده گی پر بارَش هنگامی که پس از کودتای 1357 ریاست آنرا تازه به عهده گرفته بود؛ زندانی و به شهادت رسانیده شد؛درهمین ریاست به پژوهش های علمی،ادبی و تحقیقی میپرداخت.

فعالیتهای علمی و ادبی شا دروان محمدطاهر بدخشی

زنده یاد محمد طاهر بدخشی از همان دوران نوجوانی به نویسنده گی وتحقیقات علمی و ادبی دست یازید. درصنف هفتم بود که با روزنامۀ بدخشان همکاری قلمی را آغاز نمود.در آنجا تذکر ۀ لعل بدخشان رادر معرفی شماری از شعرای بدخشا ن نوشت و بدست نشر سپرد. تاریخ خرقۀ مبارک را که تا آنزمان نزد بسیاری ازمردم بدخشان روشن نبود؛ تدوین کرد و اشعارشماری ازشعرای بدخشان رادران روزنا مه نشرومعرفی کرد.از ان پس تا پایان زنده گی پر تلاشش دست ازکار تحقیق و پژوهش بر نداشت. نوشته ها و آثار زیرین ازو به یاد گار مانده است :

1  تذکرۀ لعل بدخشان
2  تاریخ خرقۀ مبارک
3  اشعار شعرای بدخشان
4  تحلیل د ر آفریده های شاه عبداللۀ یمگی بدخشی
5  چند قطره اشک ؛داستانگونه
6  تاریخ ادبیات تخارستان
7  زادگاه اصلی میرزا عبداقادر بیدل
8  تاریخ معاصر افغانستان
9  آریا و آریا بازی به اشتراک شادروان محمد علم رشنو
10  مسألۀ ملی و اشتراکهای اِتنیکی در افغانستان
11  ده سال تجربه و عمل
12  خاطرات زنده گی در12 مجلد

افزون بر اینها " از بدخشی در حدود یکصد مقاله ـ در موضوعات مختلف ـ درروز نا مه های اتحاد بغلان،فار یاب،بدخشان،انیس،افکارنو،پیام وجدان،مجلا ت کابل،آریانا ،عرفان ،ادب وغیره به نام خودش و یا نامهای مستعاری چون ابوذر ویسی و غیره اقبال چاپ یافته اند." 1

فعالیتها و مبارزات سیاسی محمد طاهر" بدخشی"

در صنف نهم هنگامی که جمعه گل خان والی بدخشان بود؛ در سا لروزجشن استقلال درخطابه ای که به همین مناسبت در متوسطۀ شاه محمود خان ـ اکنون لیسۀ کوکچه ـ ایراد کرد و برای اولین بار شاه امان الله را محصل استقلال معرفی نمود؛ از صنف نهم اخراج گردید و سال د یگر بخشوده شد و به مکتب باز گشت.

د ر سال 1331 در تشکیل اولین سازمان سیاسی به نام " آبادی خواهان میهن " تحت رهبری عبدالروف خان شهردارفیض آباد باشماری از روشنفکران بدخشان اشتر اک ورزید.

درسال 1342 یکی از اعضای جوان وفعال اولین کمیتۀ 7 نفری سرپرست بودکه درکابل هستۀ جمیعت دموکراتیک خلق راگذاشت؛این کمیته از شادرو ان غلام محمد غبار،علی محمد زهما، محمد صدیق روهی، محمد صدیق فرهنگ،ببرک کا رمل،نورمحمد تره کی و بدخشی تشکیل یافته بود که سر انجام در 11 جدی سال بعد 3 تن اخیر الذ کر که درآن شادروان بد خشی نقش فعال داشت؛نخستین کنگرۀ جمیعت دموکراتیک خلق را جمعاٌ با 27 نمایندۀ انتخابی برگزار کردند.

در 1344مظاهرۀ باشکوه سوم عقرب را در کابل رهبری کرد که به جرم آن مدتی ز ندانی گردید.

پس از انشعاب جناحهای خلق و پرچم در سال 1346 با هواخوا هانش جناح خلق را برگزید و یکسال بعد در 15 اسد 1347 " محفل انتظار" را بوجود آورد که در مدت کوتاهی به " سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان " تکامل یافت.

در 1348 مدت 4ماه در توقیف ولایت کابل زندانی سیاسی بود.

از تابستان 1354تاحمل 1356 مدت 22 ماه به ارتباط قیام مسلحانۀ درواز با بیشتراز 20 تن فعالین سازا در دهمزنگ زندانیی با مشقت بود.

پس از کودتای ثور1357 از برج اسد آنسال تا عقرب 1358د ر بلاک های دوم و اول زندان پلچرخی زندانی و به شهادت رسانیده شد. روانش شاد و یادش گرامی باد!

ـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــ ــــــ
1ـ این نوشته برمبنای مقالۀ ضیاء"بهاری" پسر مرحوم عبدالرووف خان شهردار سابق فیض آباد که در سایت تاجیک پرس به نشر رسیده بود ونویسندۀ آن با لطف و مرحمت یک نقل آنرا برایم امیل نمود؛فشرده سازی و باز نویسی شده است.

 

شهید محمد طاهربدخشی

image image image